۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

گوهری از دیوان شمس

حد و اندازه ندارد نالها و آه را
چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را
راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او
روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را
چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل
خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را
عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم
می‌بروبد از سرای وهم خود هم جاه را
ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم
رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را
هیچ کس با صد بصیرت ذره‌ی نشناسدش
گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را
مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست
چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را
بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش
لیک آستان درش لازم بود درگاه را
آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت
کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را
ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی
کین دلم در خواب می‌بیند چنان ناگاه را
گشته من زیر و زبر از صرصر هجران تو
تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

به یک ماه در آذر آبادگان ببودند شاهان و آزادگان

در سه نوشتار پیشین کمی درباره ترکان و تاریخچه آن نوشتم.در این نوشتار به ریشه نام آذربایجان و چگونگی پدید آمدن این نام اشاره میکنم.لازم میدانم که اشاره کنم آنچه در پی میاید بر گرفته از لغتنامه علامه فقید دهخدا و چند منبع دیگر میباشد.
بی هیچ تردیدی این نام پارسی است.قسمت اول آن-آذر- به معنای آتش میباشد و البته بر کسی اهمیت و قداست آتش در ایران باستان پوشیده نیست.قسمت دوم به روایتی اسم مکان یعنی محل پاسداری یا بوجود آمدن آتش میباشد.بنابر بخش اول شاهنامه یا بخش اساطیری،هوشنگ شاه برای دفع مار،سنگی پرتاب کرد،مار کشته نشد اما بر اثر برخورد سنگ با سنگ آذرخشی پدید آمد که باعث کشف آتش شد.پس  آنچه از آذرخش پدید آمد آذر نامیده شد.
در تاریخ این نام نزد هر قومی بنابر گویش ها و لهجه های متعدد،اسامی مختلفی بر خود گرفته که از این قبیلند:آذربیجان به گویش تازی،آذربایقان،ارمنی و دیگر اسامی مانند آذربادگان،بایجان آبادگان،بایگان و جز این آمده است.این روایت شادروان احمد کسروی تبریزی بود.
اما دیگر مورخین از جمله استرابو و پارتولد روایت علمی تر دارند که اینگونه است.
هخامنشیان که از مادهای آریایی بودند،ساتراپی را که ولایات ماد نشین را شامل میشدند،آتروپات مینامیدند.
پس از حمله اسکندر قسمتی از این ساتراپ با مقاومت در برابر اسکندر و جانشینانش استقلال خود را حفظ کرد بدین جهت آنجا به ماد کوچک یا ماد خرد شهرت یافت.البته از سرداری آتورپات نام برده شده و دقیقاً مشخص نیست به والی این ساتراپ آتورپات میگفتند یا بدلیل دلاوری های وی این ساتراپ،آتورپات نام گرفت ولی هر چه که باشد،یونانیان این ناحیه را آتورپاتن، پارسیان آتورپادگان و همچنین ارامنه ،اترپادقان میخواندند.
اما ناحیه شمال ارس-اران-،آذربایجان نام نداشت.این ناحیه را اروپائیان البانی -غیر از البانی بالکان-میخواندند.
ساکنین این خطه ارانیان بودند که آریایی بوده و هیچ نزدیکی با اقوام تورک آلتایی نداشتند زیرا تورک ها از شرق آمده بودند،زردنژاد و هم خانواده اقوام مغول بودند.
چرایی اطلاق تورک به آذری ها را باید در سیاست های روسیه تزاری و پس از آن شوروی سوسیالیستی جست که به منظور یک پارچه نشان دادن اقوامی که از مغولستان امروزی تا اسیای میانه امتداد داشتند،سعی در هم خانواده و هم نژاد نشان دادن این اقوام تا شمال ارس داشتند،اما خصوصیات گونه شناسی لااقل دو تیره آذری-آریایی و همچنین ارمنی، هیچ نشانه ای از شباهت یا هم خانوادگی با نژاد زرد و آلتایی نداشت.
برایند و اختصار تحقیقات حاکی از آن است که ارس،نقطه تلاقی سه تیره ارمنی،ارانی و آذربایجانی است که ارانیان و آذری ها،آریایی و ارامنه هم ارمنی نژاد هستند.بنابرین دو طرف ارس بخشی از شاهنشاهی ایران بوده و ارمنستان نیز به مدت هزار سال محل منازعه پارسیان و رومیان بوده و بارها دست به دست شده است.

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

به یک ماه در آذر آبادگان ببودند شاهان و آزادگان

در سه نوشتار پیشین کمی درباره ترکان و تاریخچه آن نوشتم.در این نوشتار به ریشه نام آذربایجان و چگونگی پدید آمدن این نام اشاره میکنم.لازم میدانم که اشاره کنم آنچه در پی میاید بر گرفته از لغتنامه علامه فقید دهخدا و چند منبع دیگر میباشد.
بی هیچ تردیدی این نام پارسی است.قسمت اول آن-آذر- به معنای آتش میباشد و البته بر کسی اهمیت و قداست آتش در ایران باستان پوشیده نیست.قسمت دوم به روایتی اسم مکان یعنی محل پاسداری یا بوجود آمدن آتش میباشد.بنابر بخش اول شاهنامه یا بخش اساطیری،هوشنگ شاه برای دفع مار،سنگی پرتاب کرد،مار کشته نشد اما بر اثر برخورد سنگ با سنگ آذرخشی پدید آمد که باعث کشف آتش شد.پس  آنچه از آذرخش پدید آمد آذر نامیده شد.
در تاریخ این نام نزد هر قومی بنابر گویش ها و لهجه های متعدد،اسامی مختلفی بر خود گرفته که از این قبیلند:آذربیجان به گویش تازی،آذربایقان،ارمنی و دیگر اسامی مانند آذربادگان،بایجان آبادگان،بایگان و جز این آمده است.این روایت شادروان احمد کسروی تبریزی بود.
اما دیگر مورخین از جمله استرابو و پارتولد روایت علمی تر دارند که اینگونه است.
هخامنشیان که از مادهای آریایی بودند،ساتراپی را که ولایات ماد نشین را شامل میشدند،آتروپات مینامیدند.
پس از حمله اسکندر قسمتی از این ساتراپ با مقاومت در برابر اسکندر و جانشینانش استقلال خود را حفظ کرد بدین جهت آنجا به ماد کوچک یا ماد خرد شهرت یافت.البته از سرداری آتورپات نام برده شده و دقیقاً مشخص نیست به والی این ساتراپ آتورپات میگفتند یا بدلیل دلاوری های وی این ساتراپ،آتورپات نام گرفت ولی هر چه که باشد،یونانیان این ناحیه را آتورپاتن، پارسیان آتورپادگان و همچنین ارامنه ،اترپادقان میخواندند.
اما ناحیه شمال ارس-اران-،آذربایجان نام نداشت.این ناحیه را اروپائیان البانی -غیر از البانی بالکان-میخواندند.
ساکنین این خطه ارانیان بودند که آریایی بوده و هیچ نزدیکی با اقوام تورک آلتایی نداشتند زیرا تورک ها از شرق آمده بودند،زردنژاد و هم خانواده اقوام مغول بودند.
چرایی اطلاق تورک به آذری ها را باید در سیاست های روسیه تزاری و پس از آن شوروی سوسیالیستی جست که به منظور یک پارچه نشان دادن اقوامی که از مغولستان امروزی تا اسیای میانه امتداد داشتند،سعی در هم خانواده و هم نژاد نشان دادن این اقوام تا شمال ارس داشتند،اما خصوصیات گونه شناسی لااقل دو تیره آذری-آریایی و همچنین ارمنی، هیچ نشانه ای از شباهت یا هم خانوادگی با نژاد زرد و آلتایی نداشت.
برایند و اختصار تحقیقات حاکی از آن است که ارس،نقطه تلاقی سه تیره ارمنی،ارانی و آذربایجانی است که ارانیان و آذری ها،آریایی و ارامنه هم ارمنی نژاد هستند.بنابرین دو طرف ارس بخشی از شاهنشاهی ایران بوده و ارمنستان نیز به مدت هزار سال محل منازعه پارسیان و رومیان بوده و بارها دست به دست شده است.

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

آذری یا ترک؟مسأله این است.(اهالی آذربایجان چرا ترک خوانده شدند۲)

این اولین تلاقی واژه ترک در تاریخ سیاسی-اجتماعی ایران با اقوام دیگر است.توجه دارید که هیاطله در واقع همان هونهای سپید هستند و یکی ازعلتهای اتحاد ترکها با ایرانیان،ضد هونهای سپید،تفاوت نژادی ایندو-هونهاو ترکها- به شمار میرود.
توضیح اینکه هونها به دو شاخه هونهای سپید و زرد تقسیم شدند.نژاد زرد که خویشاوندی نزدیکی با چینی ها داشتند و موسوم به آسنا بودند- در گذر زمان واژه آسنا به آلتا یا آلتایی تغییر یافت- در ۴۳۳ میلادی بر اثر فشار چینی ها به طرف غرب کوچیدند.در واقع ترکان -ترکان آلتای- اقوامی از نژاد زرد بودند که مجبور به کوچ در جهت غرب شدند و در ازمنه بعد به دو قسمت تقسیم شدند.
۱-قسمت شرقی- اراضی مابین مغولستان کنونی و کوههای ارال را متصرف شدند.این گروه را میتوان اجداد مغولها قلمداد کرد.
۲-قسمت غربی-زمینهای مابین کوههای آلتای و سیحون را برای اقامت انتخاب کردند.شاید اطلاق نام کوههای آلتای از نام این قوم باشد یا برعکس این قوم نام کوههای آلتای را بر خود گرفتند.
از انچه که آمد،ترکان نژاد زرد بودند،حدود ۴۰۰ پس از میلاد از شرق به سمت غرب ومشخصاٌ شمال فلات قاره ایران آمدند.
ترک،برگرفته از نام کوهی به همین نام بوده،همچنین ایشان کلاهخود را دورک -به ضمه دال و سکون سه حرف آخر-میخواندند.(دورک بعدها به ترک تبدیل شد).پادشاهان ایشان نیز لقب خاقانی داشتند.از دیگر تشابهات ترکها با ترکان آلتایی چین،همین لقب خاقان است،چنانکه پادشاهان چین را نیز اینگونه میخوانند.
انوشیروان همانطور که رسم بود،جهت تحکیم عهدنامه ترک-ساسانی بر ضد هیاطله،دختر خاقان ترک را گرفت بدین سبب هرمز پسر انوشیروان را ترک زاد میخواندند.
بنابر این آنچه مسلم است اطلاق واژه ترک به ساکنین آذربایجان اگر نگوئیم خیانت آشکار به تاریخ است دستکم تحریف آن محسوب میشود.
در نوشتار پسین،چند روایت از شکل گیری نام آذربایجان را بازخوانی میکنیم اگر عمری باقی باشد.

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

اهالی آذرآبادگان چرا ترک خوانده شدند؟

تمام تاریخ نگاران بر این نکته تاکید دارند که آذربادگان،آذربایجان یا آذربیجان تاریخی فراتر از دوهزار سال دارد در حالیکه ورود ترکان به ایران و ادبیات تاریخی ایران،صرفنظر ازکاربردآن در اشعار فردوسی،قدمتی کمتر از هزارو ششصد سال دارد.
آنچه مسلم است،ترک،شاخه ای از نژاد آلتایی است که در شرق دور ساکن بودند.
به بخشی از تاریخ مینگریم تا ضمن مروری بر رویدادهای مربوط به کشورمان،چگونگی جعل واژه ترک و جایگزین کردن آن با واژه آذری-به معنی اهل آذربایجان- آشنا شویم.
چالشهای کشورمان با دول غربی یونان و روم و جز این به لطف تاریخ نگاران این دو کشور تا حدی روشن است اما روابطمان با کشورهای شرق و شرق دور بسیار مبهم است.به هر حال آنچه مسلم است در شرق ما دول مقتدری چون چین و هند وجود داشته اند که از کیفیت روابط با آنها تقریباً هیچ نمیدانیم.
باری،ظهور اقوام تازه نفس یکی از گرفتاری های دول بزرگ ایران و روم بود.از جمله این اقوام هیاطله یا هونهای سپید بودند.
هیاطله،پیروز،پادشاه ایران را در سه جنگ شکست دادند و عاقبت وی در اثر جنگ با ایشان کشته شد.
پس از پیروز به ترتیب،بلاش ـولگاش- قباد اول-کوات- و خسرو اول -انوشیروان عادل یا خسرو انوشک ربان- به تخت نشستند.
در خلال صلح با روم،انوشیروان فرصت یافت که به منظور جبران شکست جدش -پیروز- با هونهای سپید یا هیاطله بجنگد.
برای اطمینان از پیشرفت خود با ترکها متحد شد.از کیفیت این جنگ اطلاعی نداریم اما همینقدر پیداست که در این جنگ خان هیاطله کشته شد و  سرزمین های او بین ایران و خاقان ترکها قسمت شد.
ادامه دارد...

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

تاریخ و تاریخ نگاری در ایران(۲)

در اولین جنگ پیروز با هیاطله طرف ایرانی بهره مندی نداشت (از این پس از تاریخ طبری نقل میشود) آخ شنوار به صلح راضی میشود بشرط این که شاه ایران دختر خود را باو دهد.پیروز قبول کرد اما بجای دختر خود، کنیزکی را برای او فرستاد.آخ شنوار حیله را در یافت و در غضب فرورفته از شاه ایران خواست تعدادی صاحب منصب برای تعلیم قشون او وجنگی که در پیش است بفرستد.
پیروز سیصد نفر صاحب منصب فرستاد(با توجه به خدعه پیروز،چرا به آخشنوار اعتماد کرد،مگر سر جنگ با او نداشت،چرا برای قدرت گرفتن بیشتر به او کمک میکرد؟عبارات داخل گیومه از من است).
آخ شنوار تعدادی را کشت و باقی را ناقص کرده،نزد پیروز پیغام فرستاد که این جواب حیله ایست که شاه نسبت به او به کار برده.
در جنگ دوم نیز پیروز مغلوب شد و در دره ای گرفتار شد.این بار آخ شنوار به صلح ابدی راضی شد بشرط اینکه شاه پیش او کوچکی کرده، به خاک بیفتد(چرا پیروز را معدوم نکرد؟مگر بسان کودکان عقده رو کم کنی داشت؟).
پیروز این شرط را پذیرفت(مگر چاره دیگری داشت؟) اما از این همه توهین به ستوه آمد تصمیم گرفت بهر ترتیب که شده جبران مافات کند.
پیروز قسم خورده بود که از ستونی که مرز دو طرف را تعیین کرده بود تجاوز نکند،پس پیروز دستور داد آن ستون را کنده،جلوی قشون حرکت دادند،بدین ترتیب پیروز با قشون زیاد و پانصد فیل عازم بلخ شد.هیاطله جلوی او را گرفتند و به او تذکر دادند که او قول داده که از منار تجاوز نکند.
به این ترتیب نصف قشون پیروز از او جدا شدند(معلوم نیست که چرا ستون را کنده جلوی قشون حرکت داده،اگر خواسته از قول خود عدول نکند،که این بیشتر به حیله های ای کی یو سان میماند،یک بازی لفظی با تاریخ و وقایع آن،از آن گذشته بدین ترتیب او از قول خود عدول نکرده،چرا نیمی از قشون او را ترک کردند؟).او با نصف دیگر،کارزار کرد و در میان جنگ کشته شد.(پایان روایت طبری)
حال معلوم نیست پیروز پس از دو بار جنگ و باختن قافیه،چگونه توانسته از دره ای که محصور بوده خلاصی یابد،بتواند لشگر بزرگی با پانصد زنجیر پیل مهیا کند؟
واقعیت این است که برای ایرانیان ازدواج دختر پادشاه ایران با خان قوم وحشی هیاطله قابل هضم نبود، بنابراین داستان کنیز پادشاه را ساختند.داستان ستون مرز هم به قدری بچه گانه و افسانه آلود است که نیازی به بررسی ندارد.
پیروز اول فرزند یزدگرد دوم(یزدکرت) دیواری در گرگان،از دریای مازندران از سمت شمال رود گرگان کشیده که سدی در برابر هجوم هیاطله باشد که خرابه های آن حالا موسوم به سد اسکندر است،همانی که در تاریخ نگارش این سطور، برای احداث خط راه آهن بر سر تخریب آن مجادله در گرفته.
در برخی از موارد، کتاب تاریخ ایران باستان،نگارش مرحوم پیرنیا مورد استفاده قرار گرفته.

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

تاریخ و تاریخ نگاری در ایران

این که چرا در ایران وخصوصاً ایران باستان به تاریخ و تاریخ نگاری اهمیت چندانی داده نمیشد موضوعی است که باید در مقاله جداگانه ای بررسی شود.
چنان که میدانید تمام دانسته های ما از تاریخ باستان تا همین چند سال پیش بیشتر از منابع مورخان یونانی،مانند هرودت یا گزنفون بود وتنها پس از کشفیات باستان شناسی در اوایل قرن بیستم بود که توانستیم نقل قول های مورخان را راست آزمایی کنیم.
نوع خاصی از روایت تاریخ  همراه با داستان سرایی و روایت های افسانه امیز از متقدمین در دست است که تنها منبع ایرانی برای مقابله با منابع غیر ایرانی به منظور کشف واقعیات به شمار میرود.
یکی از اصلی ترین این منابع شاهنامه فردوسی است که شامل سه بخش اساطیری،حماسی و تاریخی میشود اما همان بخش تاریخی نیز با احتیاط مورد استناد قرار میگرد.
یکی دیگر از کتابهای تاریخی، تاریخ طبری است که جز در مواردی انهم برای تایید دیگر منابع تاریخی مورد استناد قرار نمی گیرد.
اما این کتاب در چند سال اخیر به دستاویزی برای جعل تاریخ بدل شده و روایات افسانه ای آن حقیقت مطلق پنداشته شده است.
قطعه ای از تاریخ کشورمان به نقل از تاریخ طبری در پی خواهد امد.خوشحال میشوم که قضاوت خود را با من نیز سهیم شوید.
لازم به یاداوری میدانم که این واقعه اتفاق افتاده اما نه بدین شکلی که در این کتاب آمده،و به عقیده من تنها قسمت واقعی این داستان همان شخصیت های آن است که واقعاً وجود داشتند اما چرا تاریخ واقعی را با داستان و افسانه آلوده کردند سووالی است که به آن در جای خود خواهیم پرداخت.
پس از یزدگرددوم(یزدکرت) با وجود برادر مهتر،پیروز،برادر کهتر هرمز سوم(ائو هرمزد) بر تخت نشست.پیروز که در سیستان بود با شنیدن این خبر نزد خان هیاطله آخ شنوار یا به قول برخی دیگر از مورخین خوشنواز رفته و از او کمک طلبید و با کمک هیاطله تخت را پس گرفت.
پس از به تخت نشستن پیروز، قحطی و خشکسالی بزرگی ایران را فرا گرفت که این پادشاه با درایت ایران را از این گرفتاری به سلامت گذراند.
هیاطله،اقوامی وحشی در حدود شمالی ایران بودند که گاه و بیگاه به کشور حمله کرده و ایالات شمالی را غارت میکردند(نظیر کاری که هونها با روم میکردند) و از این نظر تهدیدی دائم محسوب میشدند و پیروز به این دلیل علیرغم دینی که به آخ شنوار داشت باید این مشکل را حل میکرد.
ادامه دارد...